رضا قليخان هدايت

1946

مجمع الفصحاء ( فارسي )

هم در لغز شمع و مدح وزير گويد « 1 » چيست آن شخصى چو زرّين سرو چون سيمين چمن * خويشتن سوزان و گريان و گدازان همچو من باغ او بزم سلاطين جاى او صدر شهان * بار او زرّين سلاسل بيخ او سيمين لگن خيزران رنگست اگر نور است رنگ خيزران * نارون بار است اگر نار است بار نارون بر خلاف خيزران و نارون هر ساعتى * پست‌تر گردد به قد بىزورتر گردد به تن هركسى دارد دهن بر روى و او دارد به فرق * وان درو نجم فروزان چون سهيل اندر يمن آخته چون خنجر زرّين زبانى وان زبان * هرچه به برّند پندارى كه به گويد سخن چون روان رفت از بدن بىشك بدن گردد فنا * طرفه‌تر آن كز روان او تبه گردد بدن انجمن سازند انجم و اندرو عاجز شوند * هر شبى بر چرخ ماه و تير و ناهيد و پرن هست معشوقى نكوپيكر كه در بيغوله‌ها * عاشقان دارد به عشق او دل‌وجان مرتهن هر شبى كآتش به دو اندر فتد واله شوند * عاشقان چون انجمن سازند به روى انجمن من غلام عاشقى كز بهر معشوقى چنين * خويشتن در آتش اندازد به دست خويشتن

--> ( 1 ) . هو اين قصيده بدان ماند كه از رافعى نيشابورى است چه دو لغز شمع بيك وزن و قافيه از يك شاعر عجيب نمايد . هدايت