رضا قليخان هدايت
1941
مجمع الفصحاء ( فارسي )
در مدح استاد ابو القاسم عنصرى ملكالشعرا گويد اى نهاده بر ميان فرق جان خويشتن * جسم ما زنده به جان و جان تو زنده به تن هر زمان روح تو لختى از بدن كمتر كند * گويى اندر روح تو منضم همىگردد بدن گر نهاى كوكب چرا پيدا نباشى جز به شب * ور نهاى عاشق چرا گريى همى بر خويشتن كوكبى آرى و ليكن آسمان تست موم * عاشقى آرى و ليكن هست معشوقت لگن پيرهن در زير تن دارى و پوشد هركسى * پيرهن بر تن تو تنپوشى همى بر پيرهن چون بميرى آتش اندر تو رسد زنده شوى * چون شوى بيمار بهتر گردى از گردن زدن تا همىخندى همىگريى و اين بس نادر است * هم تو معشوقى و عاشق هم بتى و هم شمن بشكفى بىنوبهار و پژمرى بىمهرگان * بگريى بىديدگان و بازخندى بىدهن تو مرا مانى بعينه من ترا مانم همى * دشمن خويشيم هر دو دوستدار انجمن خويشتن سوزيم هر دو بر مراد دوستان * دوستان در راحتند از ما و ما اندر حزن هر دو گريانيم و هر دو زرد و هر دو در گداز * هر دو سوزانيم و هر دو فرد و هر دو ممتحن آنچه من در دل نهادم بر سرت بينم همى * آنچه تو بر سر نهادى در دلم دارد وطن