رضا قليخان هدايت
1939
مجمع الفصحاء ( فارسي )
رسد دست تو از مشرق به مغرب * ز اقصاى مداين تا به مدين الا تا مؤمنان دارند روزه * الا تا هندوان گيرند لكهن به دريا بار باشد عنبر تر * به كوه اندر بود كان خماهن نريزد از درخت ارس كافور * نخيزد از ميان لاد لادن زيادى خرّم و خرّم زيادى * ميان مجلس شمشاد و سوسن همهروزه دو چشمت سوى معشوق * همهوقته دو گوشت سوى ارغن و له برآمد ز كوه ابر مازندران * چو مار شكنجى و مازندران بسان يكى زنگى حامله * شكم كرده هنگام زادن گران همىزاد اين دختر سرسفيد * چو پيران فرتوت پنبهسران جز اين ابر و جز مادر زال زر * نزادند چونين پسر مادران همىآمدند از هوا خردخرد * بلند و سپيد اندر آن دختران نشستند زاغان به بالينشان * چنان دايگان سيهمعجران تو گويى به باغ اندرون روز برف * صف ناژ بود و صف عرعران بسى خواهرانند بر راه رز * سيهموزگان و سمنچادران بپوشند در زير چادر همه * ستبرق ز بالاى سر تا بران ز زلفان پرنور گويى كه هست * كلاه سيه بر سر خواهران چنو كارگاه سمرقند گشت * زمين از در بلخ تا خاوران درو بام و ديوار آن كارگاه * چنان زنگيانند كاغذ گران مر اين زنگيان را چه كار اوفتاد * كه كاغذگرانند و كاغذخران شود كاغذ تازه و تر و خشك * چو خورشيد لختى بتابد بر آن شده آبگيران افسرده يخ * چنان كوس رويين اسكندران چو سندان آهنگران گشته يخ * چو آهنگران ابر مازندران برآيد به زير آن تگرگ از هوا * چنان پتك فولاد آهنگران