رضا قليخان هدايت
1937
مجمع الفصحاء ( فارسي )
در مدح على بن عبيد اللّه سپهسالار سلطان گويد شبى گيسو فروهشته به دامن * پلاسين معجر و قيريش گرزن بكردار زنى زنگى كه هر شب * بزايد كودكى بلغارى آن زن كنون شويش بمرد و گشت فرتوت * از آن فرزند زادن شد سترون شبى چون چاه بيژن تنگ و تاريك * چو بيژن من ميان چاه [ اومن ] ثريّا چون منيژه بر سر چاه * دو چشم من برو چون چشم بيژن همىبرگشت گرد قطب جدّى * چو گرد بابزن مرغ مسمن بنات النّعش گرد او همىگشت * چو اندر دست مرد چپ فلاخن دم عقرب بتابيد از سر كوه * [ چنان چون ] چشم شاهين از نشيمن يكى پلّه است اين منبر مجرّه * زده گردش نقط از آب روين نعايم پيش او چون چار خاطب * به پيش چار خاطب چار مؤذن مرا در زير ران اندر كميتى * كشنده نى و سرزن نى و توسن عنان بر گردن سرخش فكنده * چو دو مار سيه بر شاخ چندن دمش چون تافته بند بريشم * سمش چون زاهن و فولاد هاون همىراندم فرس را من به تقريب * چو انگشتان مرد ارغنونزن سر از البرز برزد قرص خورشيد * چو خونآلوده رو دزدى ز مكمن بكردار چراغ نيممرده * كه هر ساعت فزون گرددش روغن برآمد بادى از اقصاى بابل * هبوبش خاره درّ و بارهافكن تو گفتى كز ستيغ كوه سيلى * فرود آرد همى احجار صد من ز روى باديه برخاست گردى * كه گيتى كرد همچون خزّ ادكن چنان كز روى دريا بامدادان * بخار آب خيزد ماه بهمن برآمد زاغرنگ و مارپيكر * يكى ميغ از ستيغ كوه قارن چنان چون صد هزاران خرمن تر * كه عمدا در زنى آتش به خرمن بجستى هر زمان از ميغ برقى * كه كردى گيتى تاريك روشن چنان كاهنگرى از كورهء تنگ * به شب بيرون كشد رخشنده آهن