رضا قليخان هدايت
1931
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا فى مدح المسعود سمن بوى آن سر زلفين كه مشكين كرد آفاقش * عجب نى گر تبت گردد ز بوى مشك مشتاقش دو مارافساى عينينش دو مار تند زلفينش * كه هم زهر است مارافساى و هم مار است ترياقش به خواب اندر سحرگاهان خيالش را به بر دارم * همىبويم سر زلفين و آن رخسار برّاقش ملك مسعود بن محمود ابن ناصر الدّين آن * كه رضوان زينت طوبى برد از عطر اخلاقش جهاندارى كه هرگه كاو برآرد تيغ هندى را * زبانى را بدوزخ در بپيچد ساق بر ساقش دگر اجزاى جودش را گذر باشد به دوزخ بر * گلاب و شهد گرداند حميمش را و غسافش و گر خان را به تركستان فرستد مهر گنجورى * پياده از بلاساغون دوان آيد به ايلافش و گر افلاك را آصف همه اعناق خود كردى * خيال فرش تخت او شكستى پشت اعناقش و گر آزر بدانستى تصاويرش نگاريدن * نه ابراهيم از آن بدعت برى گشتى نه اسحاقش و له بر سماع چنگ مىبايد نبيد خام خورد * مى خوش آيد خاصه اندر مهرگان با بانگ چنگ مهرگان جشن فريدونست و او را حرمت است * آذرى خوش بايد و مى خوردنى [ بىآذرنگ ]