رضا قليخان هدايت
1910
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بهارى بس بديعست اين گرش با ما [ بقا ] بودى * و ليكن مندرس گردد به آبانها و آذرها جمال خواجه را بينم بهار خرّم شادى * [ كه بفزايد به آبانها و نگزايدش صرصرها ] الا يا سايهء يزدان و قطب دين پيغمبر * به جود اندر چو بارانها به خشم اندر چو آذرها بهار نصرت و مجدى و اخلاقت رياحينها * بهشت حكمت و جودى و انگشتانت كوثرها بود آهنگ نعمتها همهساله بهسوى تو * بود آهنگ كشتيها همهساله به معبرها كف راد تو باز است و فراز است اين همه كفها * در بارت گشاده است و ببسته است اين همه درها مكارمها به حلم تو گرفته است استقامتها * كه باشد استقامتهاى كشتيها به لنگرها در مدح خواجه ابو الحسن فرمايد نوبهار آمد و آورد گل و ياسمنا * باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا بوستان گويى همچون بت فرخار شده است * مرغكان چون شمن و گلبنكان چون و ثنا بر كف پاى شمن بوسه بداده وثنش * كى وثن بوسه دهد بر كف پاى شمنا كبك ناقوسزن و شارك سنتورزنست * فاخته ناى زن و بط شده طنبور زنا پردهء راست زند نارو بر شاخ چنار * پردهء [ باده ] زند قمرى بر نارونا كبك پوشيده يكى پيرهن خز كبود * كرده با قير مسلسل دو بر پيرهنا پوپوك پيكى نامه زده اندر سر خويش * نامه گه باز كند گه شكند بر شكنا فاخته راست بكردار يكى لعبگر است * درفكنده به گلو حلقهء مشكين رسنا از فروغ گل اگر اهرمن آيد بر تو * از پرى بازندانى دو رخ اهرمنا