رضا قليخان هدايت

1904

مجمع الفصحاء ( فارسي )

عاشق گشته است بر تنم بيمارى * ممكن نبود كز او كند بيزارى اختر شمرم همه‌شب از بىكارى * خوش آمد ديدهء مرا بيدارى 402 محمد قاينى اسمش حكيم ابو نصر و زبدهء فضلاى آن عصر بعضى او را جعفر بن اسحاق خوانند و از اهل واش دانند علىاىّحال در لبّ الالباب اين ابيات به نام او نوشته شده است : بيار بلبله كز جان نواى بلبل خاست * بخواه جام كه امروز جام بايد خواست ز ابر تيره و از رنگ يار گل‌چهره * سما به رنگ زمين و زمين به رنگ سماست شمال گرد گل اندر كشيد ديبهء سبز * گل شكفته چو ياقوت سرخ بر ديباست به هر چمن بر سيصد هزار گونه گلست * به زير گل سيصد هزار گونه نواست شكفته لاله چرا خوى آن نگار گرفت * دل سياه و رخ سرخ خوى دلبر ماست سنان لاله رخ سيب را به جنگ بخست * به روى لاله بر از خون او اثر پيداست ز بس فشانده بر سبزه باد برگ سمن * زمين سراسر همچون نگون شده درياست چو خوش‌تر است به گيتى بهار و باده و يار * كنون بهار پديد آمدست يار كجاست بهار من رخ آن آفتاب‌روى بود * ازين بهار بسوزم كز آن بهار جداست ز باد سرد بهار اى عجب نفور بود * اگر نفور شده‌ست از من آن بهار سزاست ايا شكفته گل اندر بهار لاله و گل * نهان نگردد از من نهان شدن ز چراست بساز چنگ و بگير اى نگار جام به چنگ * به شادكامى برخيز نون كه گل برخاست بياور آنكه نديدست سال و كوژ شدست * به قد پير و به گاه طرب جوان آواست ببسته همچو اسيران تنش به سيصد بند * چو عاشقان خردمند زرد و زار و دوتاست اگر نيابد رنج از كسى بماند گنگ * چو زخم يابد ز انگشت نيكوان گوياست طرب‌دهندهء جام كريم پرهز است * نشاطپرور بزم سپهبد امراست