رضا قليخان هدايت

1898

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در مدح سلطان ابراهيم بن مسعود غزنوى گفته اگر مملكت را زبان باشدى * ثناگوى شاه جهان باشدى ملك بو المظفّر كه گر قدر او * عيان گرددى آسمان باشدى و گر شكل خلقش پديد آيدى * شكفته يكى بوستان باشدى شها شهريارا حقيقت شمر * كه گر مملكت را روان باشدى به پيش تو چون بندگان دگر * هميشه كمر بر ميان باشدى ثناگويت ار صد دهان داردى * كه در هر دهان صد زبان باشدى بدان هر زبان صد لغت داندى * كه در هر لغت صد بيان باشدى بنان گرددى مويها بر تنش * يكى كلك با هر بنان باشدى پس آن كلكها و زبانها همه * به مدحت دوان و روان باشدى ز صد داستان كان ثناى تو است * همانا كه يك داستان باشدى همىخواهدى رخش تو تا به تك * عنانش ز باد وزان باشدى فلك خواهدى تا ترا روز و شب * چو شبديز در زير ران باشدى سعود فلك را قران نيستى * اگر جز تو صاحبقران باشدى در ايّام گرفتارى در قلعهء ناى بيان حالى كرده نى بر خلاص حبس ز بختم عنايتى * نى در صلاح كار ز چرخم هدايتى پيشم نهد زمانه ز تيمار سورتى * هرگه كه من بخوانم از اندوه آيتى از حبس من به هر شهر اكنون مصيبتيست * وز حال من بهر جا اكنون روايتى تا كى خورم به تلخى و تا كى خورم به رنج * از دوست طعنه‌يى و ز دشمن كنايتى من كيستم چه دارم چندم چه‌ام كىام * كم هر زمان رساند گردون نكايتى نه نعمتى مرا كه ببخشم خزانه‌يى * نه عدّتى مرا كه بگيرم ولايتى پيوسته بوده‌ام ز قضا در عقيله‌يى * همواره كرده‌ام ز زمانه شكايتى از بهر جامهء كهن و نان خشك من * زينجاى كديه است و زانجا حكايتى اى روزگار عمر به رشوت همىدهم * پس چون نگه نداريم اندر حمايتى