رضا قليخان هدايت

1888

مجمع الفصحاء ( فارسي )

به گوش بر شود از گرد نعرهء تندر * به تيغ بردمد از خاك لالهء نعمان شود مطول‌گوى زمين ز خسته بدن * شود مسطّح خمّ فلك ز جسته روان چو زهر گردد در كامها لعاب دهن * چو مار پيچد در پايها دوال عنان چنان‌كه آب شكافد ز آتش دل تن * چنان‌كه زاتش خيزد ز آب تيغ دخان حسام روشن روز امل كند تيره * گران ركاب تو نرخ اجل كند ارزان ز تيغ و نيزه ندارى شكوه و بگذارى * چو تيغ آخته قدّ و چو نيزه بسته ميان بر آن جهندهء پويندهء دونده به طبع * كه در درنگ يقينست و در شتاب گمان در صفت اسب تبارك اللّه از آن پيكرى كه نسبت كرد * تنش به كوه متين و تكش به باد وزان به يال و گردن دريابد او هدايت دست * به پشت و پهلو بشناسد او اشارت ران چو دست و پايش پرگاروار بگشايد * هزار دايره پيدا كند به يك جولان بر او تو ابرى باشى نشسته بر بادى * كز آن صنوف قضا و قدر بود باران به دست فرّخت آن اسب رنگ صاعقه فعل * كز آبش آتش خيزد ز صاعقه طوفان هزار زخم ز خايسك خورد و پاره نشد * دوپاره كرد به يك زخم تارك سندان توى كه قدرت و امكان تو درين گيتى * بقا شده است و فنا نيست قدرت امكان كم از بلند محلّ تو چرخ بارفعت * كم از بزرگ عطاى تو بحر بىپايان همه رضاى ترا سازد آنچه سازد بخت * همه عطاى ترا زايد آنچه زايد كان به بد نظر نفتد هيچ ديده را سوى تو * كه نه همه مژه بر چشم او شود پيكان هميشه تا بود از بهر حكم كون و فساد * ستاره در حركات و سپهر در دوران ستاره‌وار بر اقبال پيشدستى كن * سپهروار بر ايّام كامرانى مان به حق كه داند گفتن چنان‌كه داند گفت * ثنا و مدح تو مسعود سعد بن سلمان