رضا قليخان هدايت
1884
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ز دود طبع مرا چون حسام را صيقل * فروخت جان مرا چون چراغ را روغن ز بهر جانم تعويذ خواستم آن را * كه كرده قصد به جانم زمانهء ريمن زهى چو روز جوانى ستوده در هر باب * زهى چو دانش پيرى گزيده در هر فن به شعر تنها بپذير عذر من كامروز * زمانه سخت حرونست و بخت بس توسن ز ضعف گشته تنم سوزن و ز بيدارى * همه شبم مژگان ايستاده چون سوزن بنفشه كارد بر روى من طپانچه همى * چنان برويدم از ديدگان همى روين پيش بودم بيم و اميد دشمن و دوست * به رنج دوستم اكنون و كامهء دشمن نه دشمن آيد زى من نه من روم بر دوست * كه اژدهايى دارم نهفته در دامن دوسر مر او را بر هر سرى دهانى باز * گرفته هر سر او ساق پاى من به دهن گزند كرد نيارد مرا كه چون گردون * همىبخوانم بر وى مديح شاه زمن و له ايضا بويا زلفش به بوى عنبر سارا * رنگين رويش به رنگ لالهء نعمان لالهء خودروى زير جعد مسلسل * سوسن آزاد زير زلف پريشان زلف سياهش به زير حلقهء مغفر * سيم سپيدش به زير غيبهء خفتان گريانگريان نگاه كردم در وى * ديدهء من پاك كرد خندانخندان تهنيتم كرد و گفت عيد مبارك * گفت چو من روز عيد خواهى مهمان بر دو رخش برزدم گلاب تو گفتى * هست گل سرخ زير قطرهء باران اى گه بخشش بسان عيسى مريم * وى گه كوشش بسان موسى عمران گفت تو آن كرد كو نكرد به دعوت * تيغ تو آن كرد كو نكرد به ثعبان بستهء ايّام را ز ظلّ تو راحت * خستهء افلاس را ز جود تو درمان مال فراوان به نزد كفّ تو اندك * خدمت اندك به مجلس تو فراوان كار جلالت ز ملكت تو برونق * شغل بزرگى ز دولت تو بسامان اى چو سليمان به جاه و رفعت و حشمت * بارهء شبديز تو چو تخت سليمان باد به كردار عمر نوح ترا عمر * باد حسام تو بر عدوى تو طوفان