رضا قليخان هدايت
1864
مجمع الفصحاء ( فارسي )
نشسته بودم دوش از فراقش اندهگين * به طبع گوهرسنج و به ديده گوهربار چو زلفكانش كرده ز زخم كف سينه * چو عارضينش كرده ز خون ديده كنار درآمد از در حجره به صد هزار كشى * فرونشست به پيشم چو صد هزار نگار هزار گونه گلنار بر مه و پروين * هزار سلسلهء مشك بر گل و گلنار به روى كرده همه حجره بوستان ارم * به زلف كرده همه خانه طبلهء عطار هزار بوسه همىخواستم من از وى و گفت * بده هزار و ليكن فزون مده ز هزار در آن ميان كه همى بوسه دادمش بر لب * هزار بار غلط كردم از ميان شمار گهى بشادى گفتم همى كه باده بگير * گهى بزارى گفتم همى كه بوسه بيار چو باده بودى بر دست من بياوردى * نواى بار به دو گنج گاو و سبز بهار همىنواختى آن لعبت بديع كه هست * زبانش هشت و ليكن به لحن باز چهار چو باده او را بودى بخواندمى پيشش * مديح شاه جهان خسرو صغار و كبار و له بيار آن باد پاى كوهپيكر * زمينكوب و رهانجام و تكاور هيون ابر سير تندرآسا * كه لنگ و گنگ شد زو ابر و تندر تنش چون صورت ارژنگ زيبا * ميان چون خامهء مانى مصوّر جهد بيرون ز چنبر گر بخواهى * كند ناوردگه بر تيغ چنبر قلم كردار دست و پايش و گوش * چو نامه درنوردد كوه و كردر چو آهن صلب و كف خيزدش زاهن * چو آذر تند و خوى زايدش زاذر هوا از گرد او چون ابر تيره * روان كشتى او با چار لنگر چرا تاريك شد زو چشم خورشيد * چو سمّش سرمه گردانيد مرمر جهان رزم را بادى مجسّم * زمين صيف را وهمى مصوّر ركاب عارض لشكر كشنده * به حسن او كشيده چشم لشكر عماد دين و قطب ملك منصور * كه دولت را به نام اوست مفخر