رضا قليخان هدايت
1860
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بر گلشن از زخم دست كاشته خيرى * بر مهش از آب چشم [ ساخته ] اختر كرده زمين را ز رنگ روى منقّش * كرده هوا را ز بوى زلف [ معطّر ] گفت مرا اى شكسته عهد شب و روز * در سفرى و نهاده دل به سفر بر تا كى باشد ترا وساوس همراه * تا كى باشد ترا كواكب همبر ملكت جويى مگر همى چو سليمان * گيتى گردى مگر همى چو سكندر رفتى و تو در نشاط باشى آنجا * ماندم من و در غم تو باشم ايدر دلبر مهروى بىمرست بغزنين * زود نهى دل به ماهرويى ديگر نيز دل تو ز مهر من نكند ياد * هيچ ترا ياد نايد از من غمخور گفتمش اى روى تو عزيزتر از جان * ديدن رويت ز زندگانى خوشتر اى نه به خامه نگاشته چو تو مانى * وى نه به رنده گذارده چو تو آزر شرطى كردم كه تا بر تو نيايم * بوسى ندهم بر آن عقيقين شكّر مى ننيوشم ز رودسازان نغمه * مى نستانم ز ميگساران ساغر حرمت روى ترا نبينم لاله * حشمت زلف ترا نبويم عنبر همچو مه اندر كنار [ م ] آمد و مانديم * هر دو در آغوش يكدگر چو دو پيكر گشتم ازو باز سوخته چو عطارد * او بشد از پيش من چو مهر منوّر چشمم چون ابر و دامنم چو شمر شد * رويم چون زرّ و دل چو بوتهء زرگر گشت به ناخن چو پيرهنش مرا روى * شد به طپانچه مرا چو معجر او بر مانده و رسته از اين دو ديدهء چون جو * آن قد بررفتهء چو سيمين عرعر رفتم از پيش او و پيش گرفتم * راهى سخت و سياه چون دل كافر راهى چون پشتهپشته سنگ و در آن راه * سينهء بازان بنعل گشته مصور بنهد اندر زمينش شير همى چنگ * بفكند اندر هواش مرغ همى پر بر كمر كوهها ز شدّت سرما * مرمر چون آب گشته آب چو مرمر گردش گردون شده رحايى و از وى * ريخته كافور ساده در كه و كردر از فزع راه گشته لرزان انجم * وز شغب شب شده گريزان صرصر گردون چون بوستان پر ز شكوفه * تابان مرّيخ از آن چو چشم غضنفر