رضا قليخان هدايت

1851

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نه تو فروترى اندر بزرگى از خورشيد * نه من به خدمت تو كمترم ز نيلوفر ز بهر مدح تو و حملهء عدو هستم * به بزم و رزم تو چون كلك و نيزه بسته كمر اگر ببرّى سر از تنم چو كلك به تيغ * چو كلك رويدم از تن پى مديح تو سر و گر چو عنبر بر آتشم بسوزى پاك * مديح يا بى از من چو بوى از عنبر نه آهويم من كز كشور دگر بچرم * نهم معطّر نافه به كشور ديگر بسان بازم كش چون بدارى اندر بند * شكار پيش تو آرد چو باز يابد پر ز بس بهار كه ديدم به باغ دولت تو * ز بس‌كه خواندم چون قمريان ثنات از بر عجب نباشد كز قيدوبند تو دايم * چو طوق قمرى بر گردنم بماند اثر دوتا چرا [ شوم ] از تو اگر كمان نشدم * تهى چرا روم از تو اگر نيم ساغر به مدحت اندر بسيار شد مرا گفتار * زيان شود چو فراوان خورند شهد و شكر به طعنه گويد دشمن كه كار چون نكنى * ز كار گردد مردم بزرگ و نام‌آور چگونه كار توانيم كرد بىآلت * حسام هرگز بىقبضه كى نمود هنر در شكايت از دهر و مرثيه وزير گويد فغان ز آفت اين روشنان تارى فعل * همه مخالف يكديگر از مزاج و صور سروى اين برهء سالخورد بر گردون * به زخم تيزتر از [ حدّ ] رمح و تيغ و تبر كدام قصر برآورده [ سر ز گاو ] فلك * كه آن [ نه باز به صدبار كرد ] زير و زبر دو پيكر است برين [ خوار ] كار پيكرخوار * عزيز و خوار نخواهد گذاشت يك پيكر مجوى خير ز خرچنگ كج‌رو كج‌چنگ * مسير راست گزين و مريز خون جگر چه باشى ايمن زان سبز بيشه كاو را هست * شگرف شيرى نعمت شكار و عمر شكر ز خوشه‌يى كه درين مرغزار گردونست * چنان كه خواست به كوشش كه يافت هرگز بر ترازوييست كه او را قضا همىسنجد * سبك به پلّهء خير و گران به پلّهء شر بهش كه بر سر تو كژدميست زودگزاى * كه كشت چون زد نيشش به زندگانى بر ازين كمان كشنده چرا ندارى باك * كه تير ناوكش آسان كند ز كوه گذر بزيست ماده درين بيشهء دوازده بخش * كه هست خورده بسى خون شير شرزهء نر