رضا قليخان هدايت
1849
مجمع الفصحاء ( فارسي )
در صفت شير و مدح وزير گويد بگشاد خون ز چشم [ خود ] آن يار سيمبر * چون بر بسيج رفتن بستم همى كمر بود آفتاب و همچو مطر اشكش و مرا * در آفتاب نادره آمد همى مطر بدرود كردم [ او ] را وز وى جدا شدم * در پيش برگرفتم راهى پر از [ عبر ] در بيشهيى فتادم كاندر زمين او * ماليده خون جانوران و برسته سر شد بسته مركبان را دم از براى آن * كامد به گوش ايشان آواز شير نر آمد برون ز بيشه يكى زرد سرخچشم * لاغر ميان و اندك دنبال و پهنسر رويش چراست زرد نترسيده او ز كس * چشمش چراست سرخ نبودش شبى سهر مىجست همچو تير و دو چشمش همىنمود * مانند كوكب سپر از روى چون سپر مانند آفتاب همىرفت بر زمين * همچون مجره پيدا از پنجههاش اثر مانندهء خور است و هميشه به طبع گرم * آرى شگفت نيست بود گرم طبع خور هست او قوىدل و جگرآور ز بهر آنك * باشد طعام او همهساله دل و جگر گشت او دلير و نامور از بهر آنكه او * بسيار برد جان دليران نامور