رضا قليخان هدايت

1838

مجمع الفصحاء ( فارسي )

سفله است همى جان من كه چندين * در تن بكشد رنج و برنيايد مردم خطر عافيت چه داند * تا بند بلا را نيازمايد گر در دل تو خرد مىنمايم * خرد است دلت جز چنين نشايد در آينهء خرد روى مردم * هم خرد چنان آينه نمايد هر جاى كه مسعود سعد باشد * كس با او پهلو چگونه سايد من دانم گفت اين و تو ندانى * بلبل داند آنچه مىسرايد در تهنيت فتوح سلطان مسعود بن محمود غزنوى گويد شكوفهء طرب آورد شاخ عشرت بار * كه بوى نصرت و فتح آيد از نسيم بهار گرفته عيش و طرب جام با هزار نشاط * نموده روح فرح روى با هزار نگار درين بشارت نايى نواى نغز بزن * برين سعادت ساقى نبيد لعل بيار كه بازگشت به پيروزى از جهاد و غزا * علاء دولت مسعود شاه دولت يار مؤيّدى كه زمين را برأى كرد آباد * مظفّرى كه جهان را به تيغ داد قرار ببوى مهرش زايد همى ز آتش گل * بباد كينش خيزد همى ز آب شرار بنازد از شرف نام او سر منبر * بخندد از طرب مهر او رخ دينار كشيده خنجر مصقولش آفتاب نهاد * گشاده چتر همايونش آسمان كردار مبارزان همه بر باره‌ها فكنده عنان * مجمّزان همه بر كوهه‌ها كشيده مهار ز حربه‌ها به صفت روزها نجوم‌آگين * ز نعل‌ها [ به مثل ] خاكها هلال نگار هوا ز رايت منصور او گلاب سرشت * زمين ز موكب ميمون او عبير غبار براند سخت و بياموخت باد را راندن * برفت مسرع و بنمود آب را رفتار صداى كوسش رعدى فكنده در هر كوه * سرشك تيغش سيلى گشاده از هر غار سراييانش چو شيران دست شسته به خون * به حمله هريك چون اژدهاى مردم‌خوار [ بتاختند ] به هر گوشه‌يى چو پويان باد * [ بتافتند ] به هر جانبى چو سوزان نار فكنده ناچخ در مغز كفر تا دسته * نشانده بيلك در چشم شرك تا سوفار ز باد تيغ چو دريا بخاست آتش رزم * ز بوم هند برآمد چو گرد و دود دمار