رضا قليخان هدايت
1673
مجمع الفصحاء ( فارسي )
در مدح سلطان ابو دلف گفته مهى سرو بالا و سروى سمنبر * كه شمشاد دارد به برگ سمن بر رخش همچو سيمى كه گل بار دارد * دلش همچو سنگى كه دارد سمن بر روان گردد از ياد رويش منقش * سخن گردد از وصف مويش معنبر كجا زلف او باشد و قامت من * نه چوگان به كار آيد آنجا نه چنبر برخ بر شب و روز آذر فروزان * فروزان به دل بر شب و روزم آذر نسوزد همى زلف او زاتش رخ * مرا زاتش دل بسوزد همى بر گر از كودكان دلستانند پيران * به بادام و شكر عجب نى و منكر عجب زان بت خرد كو دل ستاند * ز پيران جادو ببادام و شكر سخن شد چنان كم ببايست رفتن * به نزديك آن پادشاه سخنور پرىپيكر من شد آگاه و آمد * گذشته خروش دلش از دو پيكر زمانى همىخست مرجان به مرجان * زمانى همىسود مرمر به مرمر ز نسرين همىكند برگ بنفشه * ز عبهر همىريخت آب معصفر دلش گشته لرزان ز باد جدايى * چو از باد صرصر درخت صنوبر برفت از بر من بزارى نهاده * يكى دست بر دل دگر دست بر سر نشستم بر بارهيى باد تك من * كه هم كوهبر است و هم كوهپيكر سبق برده از رخش و شبديز مانا * كه رخشش پدر بود و شبديز مادر ز بالا به پستى قضاى الهى * ز پستى به بالا دعاى پيمبر قمر دايم از زخم گوشش منقش * زمين دايم از شكل نعلش مقمر به آب اندرون همچو موسى عمران * به آتش درون چون براهيم آذر سمش دشتها را چنان درنوشتى * كه انگشت مردم ورقهاى دفتر سر اندر بيابان نهاده من و او * همه جاى ديوان و غولان سراسر درو رسته پيوسته خار مغيلان * چو دندان افعى و كام غضنفر يكى همچو زوبين يكى همچو سوزن * يكى همچو پيكان يكى همچو نشتر درو ديو نستوه چندانكه باشد * به دو در سروش اهرمن را مسخر