رضا قليخان هدايت

1794

مجمع الفصحاء ( فارسي )

برخيز و اين قصيده هم امروز نظم كن * فردا برو به حضرت سلطان كامياب فيروز شه كه روز وغا هر غلام او * صد چون سكندر است و دوصد چون فراسياب در مدح عين الملك صبحدم كاينهء چرخ زدودند ز زنگ * زهره بنمود رخ از ثور چو ماه از خرچنگ اندر آمد ز در حجرهء من مست و خراب * دلبر غنچه دهانى شكرى تنگ به تنگ صنمى موى ميانى كه سرين و كمرش * كرده دو كوه گران را به يكى موى آونگ چون مرا ديد كه از ضعف سهايى شده‌ام * ريخت درها ز دو لب بر صفت هفت اورنگ گفت گر وصل منت دست دهد چون باشى * گفتمش وصل تو چون شكّر و فرقت چو شرنگ فصل نوروز بود روز نو و موسم عيد * ابرها تيره هوا صافى و بستان پررنگ زين طرف لخلخه‌ها آمده از ميوه و گل * زان طرف مايده‌ها از بط و درّاج و كلنگ ملك الشرق فلك قدر ملك عين الملك * كه بود عرض سپاهش به هزاران فرسنگ آنكه شيران ژيان از غضبش ترسانند * هم بر آن‌سان كه ز شيران ژيان روبه لنگ