رضا قليخان هدايت

1791

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا اى دلبرى كه زلف تو ديو است و رخ پرى * در زيب و زينت از مه و خورشيد بهترى خورشيد را كجاست لب لعل جانفزاى * مه را كجاست سلسلهء زلف عنبرى گر بايدت كه زنده كنى كشتگان خويش * بر خاك ريز جرعهء جامى كه مىخورى و له ايضا اهلا و نعم عينى اى باد نوبهارى * كز دم عبير بيزى وز بوى مشك بارى عيسى نه‌اى و در دل صد جان ز تست حاصل * مانى نه‌اى و در گل صد نقش مىنگارى نقّاش سطح آبى فرّاش هر حبابى * لشكركش سحابى فرمانده بحارى ادريس هر زمانى قسّيس راهبانى * برجيس بوستانى بلقيس لاله‌زارى پيك جهان‌نوردى سيّاح يافه‌گردى * هرجا كه عزم كردى گويى در آن ديارى امروز بامدادان مست آمدى و شادان * خرّم چو طبع رادان خوش چون دل حوارى مشك و عبيربيزان گلبرگ و لاله‌ريزان * افتان ز شوق و خيزان چون مردم خمارى دايم بدين بريدى با مژده‌يى رسيدى * برگوى تا چه ديدى بنماى تا چه دارى از تركيبات اوست وقت صبح است ترك خواب دهيد * جمع اصحاب را شراب دهيد در بلورينه ساغرى چو سحر * بادهء همچو آفتاب دهيد خستگان را ز نوشداروى مى * مرهم خاطر خراب دهيد و له دل ز مهر زمانه برداريد * رخت ازين كارخانه برداريد هرگز از دهر كس نياسايد * اين اميد از زمانه برداريد ملك بىنام و بىنشانى را * همچو عنقا نشانه برداريد دل مردان خزينهء گهر است * گنجها زين خزانه برداريد