رضا قليخان هدايت
1671
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا خزان ببرد ز بستان هرآن نگار كه بود * هوا خشن شد و كهسار خشك و آب كبود نگارهاى نو آيين ز گلستان بسترد * پرندههاى بهارى ز بوستان بربود ز كلّههاى بهارى نه بوى ماند و نه رنگ * ز حلّههاى خزانى نه تار ماند و نه پود نهفته باد پديدار گشت و گل بنهفت * غنوده نرگس بيدار گشت و گل بغنود لباس گردون مانند چادر ترساست * فراش هامون مانند طيلسان يهود درستگويى كردند نار و سيب نبرد * ز زخم در تن هر دو جگر ز غم بخشود ز درد سيب دل نار گشت خونآگند * ز زخم نار رخ سيب گشت خونآلود چو سوگوار بدانديش شاه نيلوفر * در آب غرقه و رخساره زرد و جامه كبود به روز بخشش او بر درم بگريد گنج * به روز كوشش او بر عدو بنالد خود و له ايضا همى ستيزه برد زلف يار با شمشاد * شگفت نيست گر از وى هميشه باشم شاد گهى بپيچد و بستر بسيجد از ديبا * گهى بيازد و زنجير سازد از شمشاد ز قير بر گل خندان هزار سلسله بست * ز مشك بر مه تابان هزار نافه گشاد نه رنج و رنجنماى و نه جور و جورفزاى * نه كفر و كفرنشان و نه سحر و سحر نهاد درستگويى او را صبا بنفشه سپرد * درستگويى او را نسيم غاليه داد چو ديد چين وى آن چين خود فرامش كرد * چو ديد بوى وى آن بوى خود ببرد از ياد اگر شكست مرا او ز غم چگونه شكست * اگر فكند مرا دربهدر چگونه فتاد زمانه گويى او را به خون من بگرفت * دوتاش كرد و برو بر ز مشك بند نهاد ترا هميشه نشانى دهد به رنگ و به بوى * ز روز دشمن استاد و از خوى استاد در صفت زمستان و سرما گويد گرد كافور است گويى بيخته بر كوهسار * تيغ پولاد است گويى ريخته بر جويبار تا زمين كافورگون گشت و هوا كافوربار * راست همچون طبع كافور است طبع روزگار