رضا قليخان هدايت
1759
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و ليكن مرد بىدينار چون بازى بود بىپر * بماند خيره بىپر باز چون گاه شكار آيد چنين دارد طمع بنده همى كامسال كار او * به فر دولت خواجه به از پيرار و پار آيد و له ايضا منم ز يار جدا مانده وزد يار بعيد * ميان خوف و رجا و ميان وعد و وعيد به خون من شده مژگان او چنان تشنه * كه دوستان حسين على به خون يزيد و له ايضا هر روز دلبرم سخنى دلبر آورد * تا مر مرا بدان سخن از دل برآورد آمد بر من آن صنم دلفريب دوش * هنگام آنكه شب ز حبش لشكر آورد بنشست و گفت ره مده ايدر رقيب را * گرچه رسالت از پدر و مادر آورد كامشب اگر ببيند با تو مرا رقيب * فردا ترا و ما را دردسر آورد از چاكران و از رهيان پاك كن سراى * كاشوب و مشغله رهى و چاكر آورد گفتم روم بيارم خنياگريت گفت * بانگ خروس خود همه خنياگر آورد امشب من و تو و تو و من تا به گاه آنك * مغرب فروبرد مه و مشرق خور آورد گل داد و عبهر از رخ و از چشم مر مرا * من مرد تاخته كه گل و عبهر آورد به از شراب داد مرا بوسه پيش از آنك * آيد شرابدار و مى و ساغر آورد و له ايضا ز تيرهشب همى پرده به روى روز بربندد * به سنبل سوسن و گل را همى بر يكدگر بندد سخن گويد بدان نغزى كه گاه گفتوگوى او * كسى بايد كه لؤلؤ چيند و بار شكر بندد نگردانم عنان عشق او جز سوى او هرگز * اگرچه آبم اندر چشم و آتش در جگر بندد