رضا قليخان هدايت
1668
مجمع الفصحاء ( فارسي )
گل چو شاهد ساخته بلبل برو دلباخته * گلبن از گل بانوا شد بلبل از دل بينوا سرخ لاله چون به مشك آكنده جام بهرمان * زردگل همچون زبرجد گشته يار كهربا بوستان چون بزمگاه و گل شكفته سرخ و زرد * همچو ياقوتين و زرين رطلها از مل ملا تا شد آن خورشيد خوبان آشناى جان من * با نشاط و ناز شد جان و دل من آشنا گرد بادام اندرش دو دستهء تير خدنگ * گرد ياقوت اندرش دو رستهء در [ با ] بها پيش موى او ظلم همچون ضيا پيش ظلم * پيش روى او ضيا همچون ظلم پيش ضيا عيش مازو خوش بسان ملك زايين ملك * جان مازو تازه همچون دين ز داد پادشا مهر او مهر سعادت كين او كان غضب * عدل او جفت سخاوت عهد او يار وفا تا درم دارد ندارد جز ببخشيدن مراد * تا عدو دارد ندارد جز به كوشيدن هوا گر هوا را حلم او خوانى شود همچون زمين * ور زمين را طبع او گويى شود همچون هوا هركه دارد گرز كين او نيابد زو گريز * هركه گيرد راه جنگ او نگردد زورها در مدح سلطان گفته ز خاك و آب و باد آتش فزون دارد شرف زان رو * كه ميل اينسوى پستى و ميل آنسوى بالا اگر خسرو فزونى جست و رنجش آمد از جستن * برنج اندر بود راحت به خار اندر بود خرما نه از تابوت مرسل گشت و از صندوق خسرو شد * يكى موسى بن عمران و يكى داراب بن دارا ملك فضلون كه گسترده است فضل او وجود او * ز جابلقا به جابلسا ز جابلسا به جابلقا به دستش دستهء شمشير همچون دستهء سوسن * به گوشش شيههء اسبان چو دستان هزار آوا ز سيم و زر ببخشيدنش روز بزم او بينى * زمين را زرگون زيور سما را سيمگون سيمگونسيما