رضا قليخان هدايت

1659

مجمع الفصحاء ( فارسي )

لشكر برفت و آن بت لشكرشكن برفت * هرگز مباد كس كه دهد دل بلشكرى اى ديده تا برفت بت من ز پيش تو * صد پيرهن ز خون تو كردم معصفرى چون لاله سرخ گشت رخ من ز خون تو * زان پس كه زرد بود چو دينار جعفرى و له ايضا دلم مهربان گشت بر مهربانى * كشى دلكشى خوش‌لبى خوش‌دهانى چو با من سخن گويد و خوش بخندد * تو گويى بخندد همى گلستانى بخنديد و تابنده شد سى ستاره * از آن خنده در [ دانهء ] ناردانى من آن تير بالا نگارم كه هرگز * چو ابروى من كس نبيند كمانى من آن گل‌رخانم كه همرنگ رويم * نديده است هرگز گلى باغبانى نگنجد همى ذره اندر دهانم * كه را ديده‌اى چون دهانم دهانى نتابد همىبار مويى ميانم * كه را ديده‌اى چون ميانم ميانى در مدح سلطان مسعود خوشا عاشقى خاصه فصل جوانى * خوشا با پريچهرگان زندگانى خوشا با رفيقان يكدل نشستن * بهم نوش كردن مى ارغوانى بوقت جوانى كنى عيش بهتر * كه هنگام پيرى بود ناتوانى جوانى كه پيوسته عاشق نباشد * دريغست ازو روزگار جوانى در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود غزنوى گويد زنخدانى چون سيم و برو از شبه خالى * دلم برد و مرا كرد ز انديشه خيالى زمانى كه بىآن گرد زنخ باشم ماهيست * شبى كز بر آن خال جدا مانم سالى