رضا قليخان هدايت

1646

مجمع الفصحاء ( فارسي )

اى بارخدايى كه نبيند چو تويى تخت * اى شهرگشايى كه نبيند چو تويى زين شيران فكنى شرزه و پيلان فكنى مست * شيران بخدنگ افكنى و پيل بزوبين آماج تو از بست بود تا به سپنجاب * پرتاب تو از بلخ بود تا به فلسطين وز گوى تو روزى كه بچوگان زدن آيى * ده بر رخ ما آيد و صد بر رخ پروين چندانكه بشمشير تو بدخواه فكندى * فرهاد [ مگر ] كه بفكنده است به ميتين از آرزوى جنگ زره خواهى بستر * وز دوستى جنگ سپر دارى بالين بيننده كه در جنگ ترا بيند با خصم * پندارد تو خسروى و خصم تو شيرين در مدح امير يوسف گويد تا پرنيان سبز برون كرد بوستان * با مصمت سپيد همىگردد آسمان تا برگ همچو عيبهء زنگارخورده شد * چون جوشن زدوده شد آب اندر آبدان تا شنبليد زرد پديد آمدست گشت * نيلوفر كبود به آب اندرون نهان تا برگرفت قافلهء باغ عندليب * زاغ سيه بباغ درآورد كاروان از برگ چون صحيفهء به نوشته شد زمين * وز ابر چون صلايهء سيمين شد آبدان باد خزان از آب كند تختهء بلور * ديباى زربفت برآرد ز پرنيان در زير شاخه‌هاى درختان ميان باغ * دينار توده‌توده كشد پيش باغبان من زين خزان بشكرم كاين مهرگان اوست * وز من امير مدح نيوشد بمهرگان در مدح امير نصر بن ناصر الدّين سبكتكين چو زر شدند رزان از چه از نهيب خزان * بكينه گشت خزان با كه با سپاه رزان هوا گسست گسست از چه برگسست ز ابر * ز چيست ابر ندانى [ تو ] از بخار و دخان خزان قوى شد چون گل برفت رفت رواست * بنفشه هست بلى با كه با بنفشه‌ستان