رضا قليخان هدايت
1636
مجمع الفصحاء ( فارسي )
عشقبازيم همى بر تو و دلتنگ شوى * در برت عشق همانا كه گناهيست عظيم چه شوى تنگدل ار بر تو همىبازم عشق * عشق بازيدن بر خوبان رسميست قديم با توانايى و با جود كم آميزد حلم * خواجه بو سهل توانا و جواد است و حليم نه مسيح است و ليكن [ نفس ] ش باد مسيح * نه كليم است و ليكن قلمش چوب كليم بنشاند بسخن بدعت هفتاد هوا * بنوردد بقلم قاعدهء هفتاقليم صد سخن گويد پيوسته چو زنجير [ به هم ] * كه برون نايد از آن صد سخنى سست و سقيم و له ايضا چون بناگوش نيكوان شد باغ * از گل سيب و از گل بادام همچو لوح زمردين گشته است * دشت همچون صحيفهيى زرخام باغ پرخيمههاى ديبا گشت * زند [ وا ] فان درون شده بخيام گل سورى بدست باد بهار * سوى باده همىدهد پيغام كه ترا با من ار مناظرهييست * من بباغ آمدم بباغ خرام تا كى از راه مطربان شنوم * كه ترا مى همىدهد دشنام گاه گويد كه رنگ تو نه درست * گاه گويد كه بوى تو نه تمام تو مرا رنگ و بوى وام مده * گر ز تو رنگ و بوى خواهم وام خوشى و بوى و رنگ هيچ مگير * نه من اى مى حلالم و تو حرام تو چه گويى كنون چه گويى مى * گويد اى سرخگل فروآرام با كسى خويشتن قياس مكن * كه ترا سوى او بود فرجام