رضا قليخان هدايت
812
مجمع الفصحاء ( فارسي )
شيريست شرزه در كفت از رغم او قلم * ماريست گرزه در كفش از بيم تو عصا آيد ز سنگ خاره ز حزمت برون عرق * آيد ز كوه قاف ز حلمت برون صدا در برگرفت رايت منجوق تو قدر * بر سر گرفت نامهء منشور تو قضا و له ايضا سمنبرى كه به لب شكر و به رخ ديباست * گه عتاب عتابش چو روى او زيباست به تنگ تنگ لب جانفزاى او شكر است * به رزمه رزمه رخ دلرباى او ديباست به گرد عارض خطش به دلبرى بنشست * به زير ابرو چشمش به جادويى برخاست همه جلال تو بينم سپهر را پسوپيش * همه جمال تو يابم زمانه را چپ و راست برفته حكم تو چندانكه شرع را روش است * رسيده حكم تو چندانكه ملك را پهناست و له ايضا چشم پرخوابش ز نرگس ديدهبان گلستان * زلف پرتابش ز سنبل پردهدار لالهزار گه بهارى را همىماند شكفته در بهشت * گه بهشتى را همىماند شكفته در بهار