رضا قليخان هدايت
1615
مجمع الفصحاء ( فارسي )
نه مرد را سر آن كاندر آن نهادى پى * نه مرغ را دل آن كاندر آن گشادى پر همى ز جوشن بركند غيبهء جوشن * همى ز مغفر بگسست رفرف مغفر چو پاى باز در آن بيشه پرجلاجل بود * ستاكهاى [ درخت از پشيزهاى كمتر ] گهى گياهى پيش آمدى چو نوك خدنگ * گهى زمينى پيش آمدى چو نوك تبر بگونهء شب روزى برآمد از سر كوه * كه هيچگونه بر او كارگر نگشت بصر نماز پيشين انگشت خويش را بر دست * همىنديدم وين از عجايب است و عبر عجبتر اينكه ملك را همى چنين گفتند * كه اندرين ره مار دوسر بود بىمر بشب چو خفته بود مرد سر برآرد مار * همىكشد به نفس خفته تا برآيد خور چو خور برآيد و گرمى بمرد خفته رسد * سبك نگردد از آن خواب تا گه محشر بدين درشتى و زشتى رهى كه كردم ياد * گذاشت شاه بتوفيق خالق اكبر بزد ز بهر ز پسماندگان و گمشدگان * ميان باديهها حوضهاى چون كوثر همه سپه را زانباديه برون آورد * شكفته چون گل سيراب و همچو نيلوفر