رضا قليخان هدايت
1597
مجمع الفصحاء ( فارسي )
نشان مستى بر من پديد بود و بتم * همىنمود به چشم سيه نشان خمار چو مست گشتم و لختى دو چشم من بغنود * ز خواب كرد مرا ماهروى من بيدار و له ايضا اى از در ديدار پديد آى و پديد آر * آن روى كزو نور ستاند گل بر بار تا كى تو ز من دورى و ز انديشهء دورى * من با دل پرحسرت و با ديدهء خونبار اول دل من گرم همىداشتى و من * دل بر تو فروبسته بدان شيرينگفتار روزى كه جدا ماند مى از تو ز پى من * صد راه رسول آمده بودى و طلبكار كردار همىكردى تا دل به تو دادم * چون دل بشد از دست ببستى در كردار يكبار بديدار مرا شاد كن اى دوست * گر هيچكسى شاد شده است از تو بديدار خوارم بر تو خوار چه دارى تو رهى را * من بندهء شاهم نبود بندهء شهخوار مير همه ميران پسر خسرو ايران * بو احمد بن محمود آن ابر درم بار و له ايضا اى دل ناشكيب مژده بيار * كامد آن شمسهء بتان بهار آمد آن غمگسار جان و روان * آمد آن آشناى بوس و كنار زين دلارامتر نباشد وقت * زين بهنگامتر نباشد كار و له ايضا سروى گر سرو ماه دارد بر سر * ماهى گر ماه مشك دارد و عنبر ماهت با مشك سيم دارد همبر * سروت با ماه لاله دارد زيور من بسيارى غم تو خوردم جانا * زين روى اى بت به روى گشتم چون زر دارم بر رخ ز اشك جويى جارى * رويم زرد است و تن چو مويى لاغر