رضا قليخان هدايت
1586
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بامدادان همه كهسار پر از وحشى بود * شامگاه [ از همه ] پرداخته بودى كهسار در زمانى همه آن دشت ز خون دد و دام * لعل كردى چو گلستانى هنگام بهار خواهمى من كه بجايستى بهرام امروز * تا بديدى و بياموختى از شاه شكار هركجا گويى محمود بدانند كه كيست * از فراوانى كردار و بلندى آثار [ شهرياران ] را فخرى چه برزم و چه به بزم * [ پادشاهان ] را تاجى چه بصيد و چه ببار شادمانه به تو آنكس كه ترا دارد دوست * شادمانه تو به آنكس كه ترا باشد يار سال و ماهت برخ از شادى رويش گل سرخ * روز و شب بر رخش از رامش عشقت گلنار عهد بسته دل او با تو به مهر و بوفا * او همهساله سمن بارد و سوسن بكنار در شكرگزارى سلطان محمود و تهنيت اسب سركارى كه بوى داده بود گفته اى آنكه همى قصهء من پرسى هموار * گويى كه چگونه است بر شاه ترا كار كاريست مرا نيكو حاليست مرا خوب * با لهو و طرب جفتم و با كام و هوا يار از فضل خداى و ز خداوندى سلطان * امروز [ من ] از دى به و امسال [ من ] از پار با خلعت آبادم و با خانهء آباد * با نعمت بسيارم و با آلت بسيار هم با گلهء اسبم و هم با رمهء ميش * هم با صنم چينم و هم بابت [ تاتار ] از ساز مرا [ خيمه ] چو بتخانهء ما نيست * وز فرش مرا خانه چو بتخانهء فرخار با موكبيان جويم در موكب او جاى * با مجلسيان يابم در مجلس او بار