رضا قليخان هدايت
1576
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بدخواه تو چون ناز تو بيند بهراسد * پندارد كان از پى او ساخته داريست ور خاربنى بيند در دشت بترسد * گويد مگر آن خار ز خيل تو سواريست ور ذره به چشم آيدش آسيمه بماند * گويد مگر آن از تكاسب تو غباريست بنمود همه راز دل خويش جهان را * چون سادهدلان هرچه بباغ اندر ناريست بر دست حنا بسته بهر گام نهد پاى * هركس كه تماشاگه او زير چناريست آن آمدن ابر گسسته نگر از دور * گويى ز كلنگان پراكنده قطاريست رز لاغر و پژمرده شد و گونه تبه كرد * غم را مگر اندر دل رز راه گذاريست هر برگى ازو گونهء رخسار نژنديست * هر شاخى ازو صورت انگشت نزاريست و له ايضا دل آن ترك نه اندرخور سيمين بر اوست * سخن او نه ز جنس لب چون شكر اوست با لب شيرين با من سخنان گويد تلخ * سخن تلخ نداند كه نه اندرخور اوست سرو را ماند آورده گل سورى بار * بينى آن سرو كه چندين گل سورى بر اوست مادرش گفت پسر زايم سرو و مهزاد * مر مرا اين گله و مشغله با مادر اوست آن رخ چون گل نورسته و بالاى چو سرو * خواجه ديده است همانا كه رهش بر در اوست دشمن خواجه ببال و پرمغرور مباد * كه هلاك و اجل مورچه اندر پر اوست مهر فرزندى بر خواجه فكنده است جهان * راست چون مادر اندهبر اندهخور اوست