رضا قليخان هدايت
1574
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چون هماى رايت تو روى بنمايد ز دور * ز اندو لشكر در زمان بنشيند آشوب و شغب نامجويانشان بجاى نام بينند از تو ننگ * پيش دستانشان همى بيشى كنند اندر هرب رزمگه ز ايشان چنان گردد كه پندارى كه تو * آتشى بىدود و ايشان كاه و آن صحرا خشب جامهء نادوخته پوشند هم روز نخست * بر كسى كو را گرفت از هيبت تيغ تو تب اى محمد سيرت و نامت محمد هركه او * از محمد بازگردد بازگشت از دين رب در مدح امير يوسف برادر سلطان محمود غزنوى گويد باغ ديبارخ و پرند سلب * لعب گر گشت و لعبهاش عجب گه دهد آب را ز گل خلعت * گاهى از آب لاله را مركب گه بهشتى شود پر از حورا * گه سپهرى شود پر از كوكب آب همرنگ صندل سوده است * خاك همبوى عنبر اشهب حسد آيد همى ز بس گلها * آسمان را ز بوستان هر شب سبزه گشت از در سماع و شراب * روز گشت از در نشاط و طرب هر گلى را بشاخ گلبن بر * زندبافيست با هزار شغب بلبلان گوييا خطيبانند * بر درختان همىكنند خطب بوستان شكفته پندارى * دارد از خلعت امير سلب جود را عنصر است وقت نشاط * عفو را جوهر است وقت غضب خشم او برنتابدى دريا * گر سوى عفو نيستى اغلب از كف او چنان هراسد بخل * كه تنآساى تن درست از تب زان كه همرنگ روى دشمن اوست * ننهد در خزينهء تو ذهب