رضا قليخان هدايت

1565

مجمع الفصحاء ( فارسي )

سپردم به دو كشور و گنج خويش * گزيدم پى راحتش رنج خويش زمانش چنان بود و نگشاد چهر * دل من پر از درد و سر پر ز مهر بدان‌گونه بد گردش آسمان * بسنده نباشد كسى با زمان كنون اين جهان‌جوى نزد منست * كه فرخ‌نژاد اورمزد منست نهان من و جان من جمله اوست * اگر گنج و تاجست و گر مغز و پوست چو آن نامه شد نزد شاه جهان * پراكنده شد در كهان و مهان پشوتن بيامد گواهى بداد * سخنهاى رستم همىكرد ياد چنان زارى و پند و اندرز خويش * سخن گفتن از گنج و از مرز خويش نپذرفت گفتار و ننمود مهر * كه بر وى چنين رفته بود از سپهر پس آن نامور شاه خوشنود گشت * گراينده را آمدن سود گشت هم اندر زمان نامه پاسخ نوشت * بباغ بزرگى درختى بكشت پشوتن بگفت آنچه درخواستى * دل من به خوبى بياراستى تو آنيكه بودى وزان مهترى * بهند و بقنوج بر سرورى ز بيشى هرآن چت ببايد بخواه * ز تخت و ز تيغ وز چتر و كلاه فرستاده پاسخ بياورد زود * بدان‌سان كه گشتاسب فرموده بود پشوتن بدانست كز نيك و بد * مر آن پادشاهى به بهمن رسد بگشتاسب گفت اى پسنديده شاه * ترا كرد بايد به بهمن نگاه ببهمن يكى نامه بايد نوشت * بسان درختى بباغ بهشت خوش‌آمد سخن شاه گشتاسب را * بفرمود فرخنده جاماسب را كه بنگار يك نامه نزديك اوى * كه بيرون كند كين ز دل جنگجوى كه يزدان سپاس اى جهان‌پهلوان * كه ما از تو شاديم و روشن‌روان نبيره كه از جان گرامىتر است * بدانش ز جاماسب نامىتر است به بخت تو آموخت فرهنگ و راى * سزد گر فرستى كنون باز جاى يكى سوى بهمن هم اندر زمان * كه نامه بخوان و بزابل ممان كه ما را بديدارت آمد نياز * برآراى كار و درنگى مساز