رضا قليخان هدايت
1563
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بكوشيد تا لشكر و تاج و گنج * به دو ماند و من بماندم برنج كنون بهمن نامور پور من * خردمند و بيدار دستور من بياموزش آرايش كارزار * نشستن به بزم و برزم و شكار بزابلستان مرو را شاد دار * سخنهاى نيكو ورا ياد دار چنين گفته جاماسب گم بوده نام * كه هرگز بگيتى مبيناد كام كه بهمن ز من يادگارى بود * سرافرازتر شهريارى بود به دو گفت رستم دريغا چه سود * كه از آسمان بودنيها ببود ببندم كمر پيش او بندهوار * وزو باز دارم بد روزگار چنين گفت پس با پشوتن كه من * نجويم همى زين جهان جز كفن چو رفتى بايران پدر را بگوى * كه چون كام ديدى بهانه مجوى به پيش سران پندها داديم * نهانى بكشتن فرستاديم ترا تاج و سختى و كوشش مرا * ترا تخت و تابوت پوشش مرا بگفت اين و برزد يكى سرد دم * كه بر من ز گشتاسب آمد ستم همانگه برفت از تنش جان پاك * تن خسته افتاد بر تيرهخاك همه جامه رستم بر و پاره كرد * سرش پر ز خاك و دلش پر ز درد به دو گفت زال اى گزيده پسر * بدين كردهء خويشتن درنگر پذيرفتى اين ماربچه ازوى * كنون تا چه آيد ازومان به روى ز دهقان بنشنيدى اين داستان * كه ياد آرد از گفتهء باستان كه گر پرورى بچهء نره شير * شود تيزدندان و گردد دلير چو گردد به نيروى و جويد شكار * نخست اندرآيد به پروردگار ز بهمن رسد بد بزابلستان * بپيچند گردان كابلستان نگه كن كه چون او شود تاجدار * به پيش آورد كين اسفنديار بگفت اين و زين خانه بنهاد روى * به پيش اندر آن بهمن كينهجوى