رضا قليخان هدايت

1561

مجمع الفصحاء ( فارسي )

اگر چرخ گردنده اختر كشد * كه هر اخترى لشكرى بركشد بگرز گران بشكنم لشكرش * پراكنده سازم بهر كشورش اگر دهر با من بتابد دوال * بگرز گرانش دهم گوشمال برستم چنين گفت اسفنديار * كه تا چند گويى تو اى نامدار جز از بند يا رزم چيزى مجوى * چنين گفتنيها بخيره مگوى بدانست رستم كه لابه به كار * نيايد همى پيش اسفنديار كمان را بزه كرد و آن چوب گز * كه پيكانش را داده بود آب رز چو او راند تير گز اندر كمان * سر خويشتن كرد زى آسمان همىگفت كاى پاك دادار هور * فزايندهء دانش و فر و زور همىبينى اين پاك جان مرا * روان مرا هم زبان مرا كه چندين بگويم باسفنديار * مگر سر بپيچاند از كارزار تو دانى به بيداد كوشد همى * به من جنگ و مردى فروشد همى ببادافره اين گناهم مگير * تو اى آفرينندهء ماه و تير چو خود كام جنگى بديد آن درنگ * كه رستم همى دير شد سوى جنگ به دو گفت اى سكزى بدگمان * نشد سير جانت ز تير و كمان ببينى كنون تير گشتاسبى * دل‌شير و پيكان لهراسبى چنانت بدوزم همه تن به تير * كه از زابلستان برآيد نفير مرا زور و مردى نمايى همى * دگر سنگ و آهن بخايى همى يكى تير بر ترگ رستم بزد * چنان كز كمان دليران سزد تير انداختن رستم بر چشم اسفنديار و كشته شدن اسفنديار و سوگ پشوتن و بهمن تهمتن گز اندر كمان راند زود * بدانسان كه سيمرغ فرموده بود بزد تير بر چشم اسفنديار * جهان تيره شد پيش آن نامدار خم آورد بالاى سرو سهى * ازو دور شد دانش و فرهى نگون شد سر شاه يزدان‌پرست * بيفتاد چاچى كمانش ز دست