رضا قليخان هدايت

1559

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بيامد بدين مرز اسفنديار * نكوبد همى جز در كارزار به دو گفت سيمرغ كى پهلوان * مباش اندرين كار خسته‌روان سزد گر نمايى به من رخش را * همان سرفراز جهان‌بخش را چو بشنيد رستم برافراخت يال * روا نشد بنزديك سيمرغ و زال نگه كرد مرغ اندر آن خستگى * بجست اندرو راه پيوستگى بمنقار از آن خستگى خون كشيد * وزو شصت پيكان به بيرون كشيد بر آن خستگيها بماليد پر * كه اندر زمان گشت با زور و فر به دو گفت سيمرغ كاى پيلتن * توى نام‌بردار هر انجمن بدين گز بود هوش اسفنديار * تو اين چوب را خوار مايه مدار بر آتش تو اين چوب را راست كن * يكى نغز پيكان بر او نه كهن و گرنه نيايد برو كارگر * سليح دليران پرخاش‌خر كه زردشت خوانده است بر وى فسون * بود بر تنش تيغ و زوبين زبون بافسون يكى طشت پرآب كرد * همىريخت بر تارك و روى مرد دلاور دو ديده بهم برنهاد * ازآن‌پس كجا چشم را برگشاد فسونگر به دو گفت در كارزار * ازين چشم گردد ترا كارزار سه پر و دو پيكان بگز در نشان * نمودم ترا از گزندش نشان بزه كن كمان را و اين چوب گز * بدين‌گونه پرورده در آب رز ابر چشم او راست كن هر دو دست * چنان چون بود مردم گزپرست تن مرغ را زال بدرود كرد * ازو تار و از خويشتن پود كرد يكى آتش آنگاه بر پاى كرد * طرب را بجان اندر آن جاى كرد بر آتش مر آن چوب را راست كرد * چو آهنگ كين و كمين خواست كرد يكى تيزپيكان به دو درنشاند * چو شد راست پرها به دو برنشاند سپيده همان‌گه ز كه بردميد * ميان شب تيره اندر چميد نشست از بر كوههء ژنده‌پيل * همىشد چو كشتى بدرياى نيل