رضا قليخان هدايت
1544
مجمع الفصحاء ( فارسي )
به چشم آمدش هوم با آن كمند * نوان بر لب آب چون مستمند ازين آب گفتش چه جويى همى * مگر تيرهتن را بشويى همى به دو گفت هوم اى سرافراز مرد * نگه كن يكى اندرين كار كرد گرفتم در اين هنگ پور پشنگ * در اين آب درشد رها شد ز چنگ بدين آب گشته است پنهان كنون * مگر تاش يزدان بود رهنمون چو گودرز بشنيد اين داستان * به ياد آمدش گفتهء باستان كه او را ببد بازگردد سپهر * بجنبد ز گرسيوزش خون به مهر چو آواز او يابد افراسياب * همانا برآيد ز درياى آب ببردند گرسيوز شوم را * كه آشوب ازو بد بر و بوم را همىريخت بر كتف او خام گاو * چنين تا نماندش بتن زور و تاو چو بشنيد فريادش افراسياب * پر از درد گريان برآمد ز خواب بينداخت آن گرد كرده كمند * سر شهريار اندرآمد به بند بيامد جهاندار با تيغ تيز * سرى پر ز كينه دلى پرستيز چنين گفت بىدانش افراسياب * كه اين روز بد ديده بودم بخواب بآواز گفت اى بدكينهجوى * چرا كشت خواهى نيا را بگوى شهش داد پاسخ كه اى بدكنش * سزاوار بيغاره و سرزنش تو باب مرا ازچه كردى تباه * نترسيدى از داور هور و ماه سر شهريارى بريدى كه تاج * برو بود گريان و هم تخت عاج بشمشير هندى بزد گردنش * به خاك اندرافكند تارى تنش به خون لعل شد موى و ريش سفيد * برادرش شد از جهان نااميد در سلطنت دادن كيخسرو بلهراسب و رسيدن از لهراسب بگشتاسب پدر اسفنديار رويينتن تهى شد ازو تخت شاهنشهى * سرآمد به دو روزگار مهى دل شاه ايران ز گيتى رميد * بيزدان نيكى دهش آرميد بلهراسب بخشيد آن تاج و گاه * بايران درون گشت لهراسب شاه