رضا قليخان هدايت
802
مجمع الفصحاء ( فارسي )
لرزنده همچو هر نفس از باد شاخ بيد * گفتى كه رعشه دارد اعضا سراسرش گفتم كجا شد آنهمه حسن و دلال باغ * وان صورت عجيب و تن روحپرورش باغ آسمان ديگر او زانجم و نبات * طالع شده به روز و شب اشكال اخترش جعد بنفشه خم زده بر عارض سمن * چون زلف دلبر من و خط معنبرش معشوقوار تكيه زده گل به قبّه در * وز كله زبرجد محلول بسترش آن دور درگذشت و چو عدل از جهان بشد * آن نقل اگر برفت ببين نقل ديگرش گر بيوه گشت گلبن زيبا ز هر گلى * ميوه به عذر آمد و بنشست در برش آسيب هجر گل به رخ سيب دفع شد * هركس كه ديد گونهء ياقوت احمرش آن حقهء جواهر ياقوترنگ نار * چون مجمرى و لعل شده حشو مجمرش گفتم كه باغ از گل و از ميوه خاليند * وز حملهء خزان برميدند لشكرش باغى كجاست اهل هنر را كنون بگوى * نزهتسراى خاطر و دل ساحت درش از فضل گلستانش و از علم ساحتش * از جود بوى و رنگش و از خلق كوثرش