رضا قليخان هدايت
1511
مجمع الفصحاء ( فارسي )
دى و آذرت هم خجسته بواد * در هر بدى بر تو بسته بواد به دو گفت خسرو درست آمدى * كه از جان تو دور بادا بدى گزين كيانى و پشت سپاه * نگهدار ايران و شه را پناه بفرمود تا تاج زرين و تخت * نهادند زير گلافشان درخت همه ديبه خسروانى بباغ * بگسترد و شد بوستان چون چراغ درختى زدند از بر بارگاه * كجا سايه گسترده بر تاج ماه تنش سيم و ساقش ز ياقوت و زر * برو گونهگون خوشههاى گهر عقيق و زمرد همه برگ و بار * فروهشته از شاخ چون گوشوار همه بار زرين ترنج و بهى * ميان ترنج و بهىها تهى به دو اندرون مشك سوده بمى * همه پيكرش سفته برسان نى كرا شاه بر گاه بنشاندى * برو باد بر مشك بفشاندى همه ميگساران به پيش اندرش * همه بر سر از افسران افسرش ز ديباى زربفت و چينى قباى * همه پيشگاه سپهبد بپاى همه طوق بربسته و گوشوار * بدست اندرون جام گوهرنگار همه رخ چو ديباى رومى برنگ * فروزيده عود و خروشيده چنگ بفرمود تا رستم آمد بتخت * نشست از بر گاه زرين درخت همه دل پر از شادى و مى بدست * رخ ارغوانى و نابوده مست برستم چنين گفت پس شهريار * كه اى نيك پيوند به روزگار ز اسب و سلاح و ز مردان و گنج * ببر هرچه خواهى مبر هيچ رنج چو رستم ز كيخسرو ايدون شنود * زمين را ببوسيد و برجست زود به دو آفرين كرد كاى نيكنام * چو خورشيد هر جاى گسترده گام مرا مادر از بهر رنج تو زاد * تو بايد كه باشى بآرام و شاد همان از پى گيو اگر بر سرم * هوا بارد آتش بدان ننگرم گر آيد بمژگانم اندر سنان * نتابم ز فرمان خسرو عنان برآرم بفر تو اين كار كرد * سپهبد نخواهم نه مردان مرد