رضا قليخان هدايت

1508

مجمع الفصحاء ( فارسي )

منيژه بيامد بيك چادرا * برهنه دو پاى و گشاده‌سرا كشيدندش از شهر تا چاهسار * دو ديده پر از خون و رخ چون بهار غريوان همىگشت بر گرد دشت * چو يك روز و يك شب بر آن برگذشت همىگشت گردى بروز دراز * بسوراخ چاه آوريدى فراز به بيژن سپردى و بگريستى * بدان شوربختى همى زيستى چو يك هفته گرگين بره بد بپاى * كه بيژن نيامد همى باز جاى از آن مرغزار اسب بيژن براند * بخيمه درآورد و روزى بماند شب و روز آرام و خفتن نيافت * از آنجا سوى شهر ايران شتافت گرفته بدل گيو كين پلنگ * شتابان درآمد بزين پلنگ پذيره شدش تا كند خواستار * كه بيژن كجا ماند و چون بود كار چو اسب پسر ديد گرگين بدست * پر از خاك و آسيمه چون پيل مست چو گفتار گرگينش آمد به گوش * ز اسب اندرافتاد و زو رفت هوش زارى گيو از براى بيژن و ديدن كيخسرو و او را در جام جهان‌نما و آسوده شدن گيو و رفتن بنزد رستم زال چو فرزند را گيو گم بوده ديد * سخن را بدان‌گونه آلوده ديد بگرگين يكى بانگ برزد بلند * كه اى بدكنش ريمن پرگزند تو بردى زره مهر و ماه مرا * گزين سواران و شاه مرا پس اكنون بدستان و بند و فريب * كجا يابم آرام و خواب و شكيب از آنجا بيامد بنزديك شاه * دو ديده پر از خون و دل كينه‌خواه كه شاها جهاندار نيك‌اخترا * نبينى كه بر سر چه آمد مرا يكى اسب بينم نگونسار زين * ز بيژن نشانى نيابم جز اين رخ شاه بر گاه بىرنگ شد * ز تيمار بيژن دلش تنگ شد چو از گيو بشنيد خسرو سخن * به دو گفت بنشين و زارى مكن كه بيژن بجايست خورسند باش * بر اميد گم بوده فرزند باش