رضا قليخان هدايت
1498
مجمع الفصحاء ( فارسي )
گمان بود كاندر نيستان شده است * ز خون روى كشور ميستان شده است ز كشته همه دشت آوردگاه * تن و دست و سر بود ترگ و كلاه ز بس نيزه و گرز و كوپال و تيغ * تو گفتى همه ژاله بارد ز ميغ بلندآسمان چون زمين شد ز خاك * ز هر سو همىبرشده چاكچاك چنين گفت رستم بايرانيان * كزين جنگ آمد بر ايشان زيان بدريد صفهاى سقلاب و چين * نبايد كه بيند هوا را زمين وز آن جايگه رفت چون پيل مست * يكى گرزهء گاو پيكر بدست يكى خويش كاموس بد ساوه نام * سرافراز و هر جاى گسترده گام برستم چنين گفت كاى زنده پيل * ببينى كنون موج درياى نيل برآورد شمشير رستم به روى * بگفتا بگير اى يل نامجوى فرود آمد آن تيغ بر مغفرش * نديده است گفتى تنش را سرش درفشكشانى نگونسار كرد * وزو جان لشكر پر آزار كرد كهار كشانى بدان جايگاه * گوى شيردل با درفش سياه برانگيخت اسب از ميان سپاه * بيامد بر يپلتن كينهخواه ز نزديك چون ترك رستم بديد * روانش تو گفتى ز تن برپريد بدل گفت پيكار با زنده پيل * چو غوطه است خوردن بدرياى نيل گريز به هنگام سر بر بجاى * به از پهلوانى و سر زير پاى گريزان بيامد سوى قتلگاه * برو بر نظاره ز هر سو سپاه درفش تهمتن ميان گروه * بسان درخت از بر تيغ كوه همىتاخت رستم بر او چو گرد * زمين لعل گشت و هوا لاجورد يكى نيزه زد بر كمربند اوى * بدريد خفتان و پيوند اوى بينداخت برسان برگ درخت * كه بر شاخ او بروزد باد سخت چنين گفت رستم بايرانيان * كه يكسر ببنديد كين را ميان همه سوى خاقان نهادند روى * سپه داغ دل شاه ديهيم جوى تهمتن به پيش اندرون حمله برد * عنان را برخش تكاور سپرد