رضا قليخان هدايت
1496
مجمع الفصحاء ( فارسي )
زمانى همىداشت تا شد غمين * بزد خويشتن اسب او بر زمين بيفتاد ازو ترك و زنهار خواست * تهمتن ورا كرد با خاك راست همىگشت رستم ميان دو صف * يكى خشت رخشان گرفته به كف بشد تيز هومان هم اندر زمان * شده گونه از روى و آمد دمان به پيران چنين گفت كاى نيكبخت * بد افتاد ما را از اين كار سخت كه اين شيردل رستم زابليست * برين لشكر اكنون ببايد گريست چنين گفت پيران كه اى رزمساز * زمانه بترسم كه آيد فراز گر ايدون كه اين تيغزن رستم است * برين دشت اكنون گه ماتم است به آتش برآيد بر و بوم ما * ندانم چه كرد اختر شوم ما ازو ديو سير آيد اندر نبرد * چه يك مرد پيشش چه يك دشت مرد چو تن زير چرم پلنگ اندر است * همانا كه رايش بجنگ اندرست بيامد بنزديك خاقان چو گرد * پر از خون رخ و لب پر از باد سرد سراپردهء او پر از ناله بود * ز خون كشته بر زعفران لاله بود همى از پى دوده هركس به درد * همىريخت بر زعفران لاجورد كه ما سيستان را پرآتش كنيم * برايشان شب و روز ناخوش كنيم چو بشنيد پيران سرش خيره گشت * ز آواز ايشان رخش تيره گشت چنين گفت كاى زار بيچارگان * پر از درد و تيمار غمخوارگان ز دريا نهنگى بجنگ آمده است * كه جوشنش چرم پلنگ آمده است نه چرم پلنگ و نه خرطوم پيل * نه كوه بلند و نه درياى نيل بپسنده است با او به آوردگاه * چو ناورد جويد به پيش سپاه يكى رخش دارد به زير اندرون * كه كشتى نخواهد بدرياى خون يكى آتش آمد ز چرخ كبود * دل ما شد از درد او پر ز دود چو خورشيد بنمود رخشان كلاه * چو سيمين سپر ديد رخسار ماه