رضا قليخان هدايت
1490
مجمع الفصحاء ( فارسي )
همى رنجه دارى تن خويش را * دو بازوى و جان بدانديش را كمان را بماليد رستم بچنگ * گزين كرد يك تير ديگر خدنگ خدنگى برآورد پيكان چو آب * نهاده برو چار پر عقاب بماليد چاچى كمان را بدست * بچرم گوزن اندر آورد شست ستون كرد چپ را خم آورد راست * خروش از خم چرخ چاچى بخاست چو سوفار زه برد نزديك گوش * ز چرم گوزنان برآمد خروش ببوسيد پيكان سرانگشت او * گذر كرد از مهرهء پشت او بزد بر بر سينهء اشكبوس * سپهر آن زمان دست او داد بوس قضا گفت گير و قدر گفت ده * ملك گفت احسن فلك گفت زه كشانى هم اندر زمان جان بداد * تو گفتى كه هرگز ز مادر نزاد نظاره بر ايشان دورويه سپاه * كه دارند پيكار گردان نگاه دل و دست گردان توران بخست * ز هول اندرآمد بدلشان شكست نگه كرد كاموس و خاقان چين * بدان برز و بالاى و آن زور و كين پرسش خاقان از پيران چو برگشت رستم هم اندر زمان * سوارى فرستاد خاقان دمان كز آن نامور تير بيرون كشيد * همه تير تا پرش در خون كشيد همه لشكر آن تير برداشتند * سراسر همه نيزه پنداشتند چو خاقان چينى بدان پر و تير * نگه كرد برنا دلش گشت پير ز پيران بپرسيد كاين مرد كيست * ز گردان ايران ورا نام چيست تو گفتى كه لختى فرومايهاند * ز گردنكشان كمترين پايهاند كنون نيزه با تير ايشان يكيست * دل كوه در جنگشان اندكيست جز آن بد كه گفتى سراسر سخن * همه خوار كردى ز سر تا به بن به دو گفت پيران كز ايران سپاه * كسى را ندانم بدين پايگاه كجا تير او بگذرد بر درخت * ندانم چه دارد بسر شوربخت