رضا قليخان هدايت

1484

مجمع الفصحاء ( فارسي )

كشانى چو كاموس شمشيرزن * كه چشمش نديده است هرگز شكن همه كارهاى شگرف آورد * چو خشم آورد باد و برف آورد چو خوشنود باشد بهار آورد * گل و سنبل از جويبار آورد بدان مژدهء شاه پير و جوان * همه شاد گشتند تورانيان دل‌وجان پيران پر از خنده گشت * دلش مرده بود و بدان زنده گشت بيامد بنزديك خاقان چين * پياده ببوسيد روى زمين بپرسيد ازآن‌پس كز ايران سپاه * كه دارد نگين و كه دارد كلاه بگفتا كه طوس است مرد دلير * ز گودرزيان چند تن نره شير بهامون نيايند هنگام صف * ندارند جز كوه خارا به كف بزرگان ايران ز اندوه و درد * رخان زرد و لبها شده لاجورد چو شد روى گيتى بكردار قير * نه بهرام پيدا نه كيوان نه تير سر از برج ماهى برآورد ماه * بدرّيد تا ناف شعر سپاه بيامد دمان ديده‌بان سوى طوس * ورا خود شده روى چون سندروس به دو گفت كاى پهلوان سپاه * از ايران سپاه آمد از پيش شاه به نيروى يزدان گو پيلتن * به يارى بيايد بدين انجمن از آن ديده‌بان گشت روشن‌روان * همه مژده دادند پير و جوان چو خورشيد بر گنبد لاجورد * سراپرده‌يى زد ز ديباى زرد خروشى بلند آمد از ديدگاه * بگودرز كاى پهلوان سپاه سپاه آمد از دور و نزديك شد * ز گرد سپه روز تاريك شد بجنبيد گودرز بر جاى خويش * بياورد پوينده بالاى خويش سوى گرد تاريك بنهاد روى * همىشد خليده دل و راه جوى چو ناگه بنزديك ايشان رسيد * درفش سپيد فريبرز ديد پياده شد از اسب گودرز پير * همان لشكر افروز دانش‌پذير گرفتند مر يكدگر را كنار * بباريد گودرز چون نوبهار