رضا قليخان هدايت
1472
مجمع الفصحاء ( فارسي )
يكايك گرفتندشان در ميان * همه كشته گشتند ايرانيان به تير و به نيزه ببد خسته شاه * نگون اندرآمد ز اسب سياه نهادند بر گردنش پالهنگ * دو دست از پس پشت بسته چو سنگ فرنگيس بشنيد و رخ را بخست * ميان را بزّ نار خونين ببست به پيش پدر شد پر از ترس و باك * خروشان بسر بر همىريخت خاك به دو گفت اى پرهنر شهريار * چرا كرد خواهى مرا خاكسار سر تاجدارى مبر بىگناه * كه نپسندد اين داور هور و ماه مكن بىگنه بر تن من ستم * چو گيتى سپنج است و پرباد و رم يكى را بچاه افكند بىگناه * يكى را با گنه برنشاند بگاه سرانجام هر دو به خاك اندرند * ز اختر بدام مغاك اندرند شنيدى كجا ز افريدون گرد * ستمكار ضحاك تازى چه برد همان از منوچهر شاه بزرگ * چه آمد بسلم و بتور سترگ كنون زنده بر گاه كاووس شاه * چو دستان و چون رستم كينهخواه جهان از تهمتن بلرزد همى * كه توران بجنگش نيرزد همى چه گفتار فرزند بشنيد شاه * جهان گشت در پيش چشمش سياه دل شاه توران برو بربسوخت * ولى خيره چشم خرد را بدوخت ز گرسيوز آن خنجر آبگون * گروى زره بستد از بهر خون بيفكند پيل ژيان را به خاك * نه شرم آمدش زان سپهبد نه باك يكى طشت زرين نهاد از برش * جدا كرد از تن بخنجر سرش چو از سرو بن دور گشت آفتاب * سر شهريار اندرآمد بخواب چو خوابى كه چندين زمان برنگشت * نه جنبيد يكدم نه بيدار گشت چپ و راست هر سو شتابم همى * سراپاى گيتى نيابم همى يكى بد كند نيك پيش آيدش * جهان بنده و بخت خويش آيدش يكى جز به نيكى جهان نسپرد * زمانه به دو دم همىبفسرد ز كاخ سياوش برآمد خروش * جهانى ز گرسيوز آمد به جوش