رضا قليخان هدايت
1442
مجمع الفصحاء ( فارسي )
سنان گر بدندان بخايد دلير * بدرّد ز آواز او چرم شير گرفتار فرمان يزدان بود * اگر چند دندانش سندان بود يكى كار پيش آمدم دلشكن * كه نتوان ستودنش در انجمن پدر گر دليرست و نراژدهاست * اگر بشنود گفت كهتر رواست من از دخت مهراب گريان شدم * چو بر آتش تيز بريان شدم ستاره شب و روز يار منست * من آنم كه دريا كنار منست برنجى رسيدستم از خويشتن * كه بر من بگريد همى انجمن چه فرمايد اكنون جهانپهلوان * گشايم ازين رنج و سختى ميان سپهدار بگشود از نامه بند * فرود آمد از تيغ كوه بلند سخنهاى دستان يكايك بخواند * بپژمرد بر جاى و خامش بماند زنخچير كامد سوى خانه باز * بدلش اندر انديشه آمد دراز چنين گفت پس با ستاره شمر * كه فرجام اين بر چه آيد نگر ستارهشناسان بروز دراز * همى زاسمان باز جستند راز بديدند و با خنده پيش آمدند * همه شاد از بخت خويش آمدند بسام نريمان ستاره شمر * چنين گفت كى گرد زرينكمر ترا مژده از دخت مهراب و زال * كه باشند هر دو دو فرخ همال از اين دو هنرمند پيلى ژيان * بيايد ببندد كمر بر ميان جهانى ز پا اندر آرد بتيغ * نهد تخت شاه از بر تخت ميغ برآرد پى بدسگالان ز خاك * به روى زمين برنماند مغاك چو بشنيد گفتار اخترشناس * بخنديد و پذرفت از ايشان سپاس فرستاده را داد چندين درم * به دو گفت بر ره مزن هيچ دم بر زال رودابه آمد چو باد * بدين شادمانى ورا مژده داد