رضا قليخان هدايت

1432

مجمع الفصحاء ( فارسي )

دو شاه جفاپيشه را دل ز درد * بپيچيد و شد رويشان لاجورد آمدن سلم و تور بايران بجنگ منوچهر شاه و كشته شدن آن دو بيدادگر پرگناه بسلم بزرگ آنگهى تور گفت * كه آرام و شادى نبايد نهفت نبايد كه آن بچهء نره شير * شود تيزدندان و گردد دلير چنان نامور بىهنر چون بود * كه آموزگارش فريدون بود ببايد بسيجيد ما را بجنگ * شتاب آوريدن بجاى درنگ سپه چون بنزديك ايران كشيد * همان‌گه خبر بآفريدون رسيد بفرمود پس تا منوچهر شاه * ز پهلو بهامون گذارد سپاه همىرفت لشكر گروهاگروه * چو دريا بجوشيد هامون و كوه چنان تيره شد روى گيتى ز گرد * تو گفتى كه خورشيد شد لاجورد به پيش اندرون كاويانى درفش * بچنگ اندرون تيغهاى بنفش منوچهر با قارن رزم زن * برون آمد از بيشهء نارون همىتافت چون مه ميان گروه * چو خورشيد تابان ز البرز كوه ز بيشه بهامون كشيدند صف * ز خون جگر بر لب آورده كف سپه يكسره نعره برداشتند * سنانها بابر اندر افراشتند زمين شد بكردار جيحون پرآب * تو گفتى سوى جنگ دارد شتاب بزد مهره بر كوههء زنده پيل * زمين جنب جنبان چو درياى نيل بيابان چو درياى خون شد درست * تو گفتى ز روى زمين لاله رست پى زنده پيلان به خون اندرون * چنان‌چون ز بيجاده باشد ستون همه چيرگى با منوچهر بود * كز او مغز گيتى پر از مهر بود ز گرد سواران هوا بست ميغ * چو برق درخشنده پولاد تيغ هوا را تو گفتى همىبرفروخت * چو الماس روى زمين را بسوخت بمغز اندرون بانگ پولاد خاست * بابر اندرون آتش و باد خاست برآورد شاه از كمينگاه سر * نبد تور را از دورويه گذر