رضا قليخان هدايت
1428
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چو شد پرمنش خسرو رهشناس * ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس بجمشيد بر تيرهگون گشت روز * جدا گشت زو فر گيتىفروز يكى مرد بود اندر آن روزگار * بدشت سواران نيزهگذار پسر بد مر اين پاكدين را يكى * كش از مهر بهره نبود اندكى جهانجوى را نام ضحاك بود * دلير و سبكسار و ناپاك بود بسر برنهاد افسر تازيان * بر ايشان ببخشيد سود و زيان سوى تختجمشيد بنهاد رو * چو انگشترى كرد گيتى به دو برفت و به دو داد تخت و كلاه * نهان گشت و گيتى بر او شد سياه چو ضحاك بر تخت شد شهريار * برو انجمن ساليان شد هزار خجسته فريدون ز مادر بزاد * جهان را يكى ديگر آمد نهاد بباليد برسان سرو سهى * بتابيد زو فر شاهنشهى جهاندار با فر جمشيد بود * بكردار تابنده خورشيد بود چو بگذشت بر آفريدون دو هشت * ز البرز كوه اندرآمد بدشت هم انجام آمد به ضحاك چير * كمندى بياراست از چرم شير به بندى ببستش دو دست و ميان * كه نگشايد آن بند پيل ژيان بياورد ضحاك را چون نوند * بكوه دماوند كردش به بند ببستش بر آنگونه آويخته * و زان خون دل بر زمين ريخته بيا تا جهان را ببد نسپريم * بكوشش همه دست نيكى بريم فريدون فرخ فرشته نبود * بمشك و بعنبر سرشته نبود بداد و دهش يافت آن نيكوى * تو داد و دهش كن فريدون توى جهانا چه بدمهر و بدگوهرى * كه خود پرورانى و خود بشكرى