رضا قليخان هدايت
1406
مجمع الفصحاء ( فارسي )
از نور نار اندوخته وز نار نور افروخته * فرهادوش دلسوخته دور از لب شيرين چو من در شب تجلّى داده بد نخلى به پا استاده بد * آرى ز نخلى زاده بد طفلى چكان از لب لبن تاجش بسر بر چون تكين تن قابل نقش نگين * قدّش چو سرو راستين استاده در صحن چمن شب را ز نورش تابها وز ديده ريزان آبها * تا روز در محرابها مؤمن دل و مومين بدن از گريه روشنتر شود تا بنده چون اختر شود * كى زاب ديده تر شود كرده مشمّع پيرهن با جامه عريان آمده با آب بريان آمده * با خنده گريان آمده شب تا سحر بر خويشتن شب بر لبش خنده بود روزش سرافكنده بود * هر تن بجان زنده بود زنده است جان او بتن دارد حصار و منجنيق از پردهء شعر دقيق * در عكس چون لعل و عقيق اندر بدخشان و يمن در ديده آب و آذرش چهره چو نقش آزرش * از نور حورى بر سرش بر فرق حورش اهرمن چشمش بىخوابى خوشست از سوز خاطر سركشست * آن را كه در دل آتش است از ديده بگريزد وسن آهيخته تيغ آتشين بگشاده بر ظلمت كمين * چون در شبيخون روز كين تيغ شه لشكرشكن