رضا قليخان هدايت

1400

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ايا شهريارى كه نازند از تو * سرير سليمان و ملك سكندر وفاق تو جنّت خلاف تو دوزخ * عطاى تو بىحد سخاى تو بىمر همى تا نگردد مؤخّر مقدّم * همى تا نباشد مؤنّث مذكّر بهر فتح بادا سپاهت مقدّم * ز هر دور بادا زمانت مؤخّر در مدح سلطان محمد بن سلغر شاه گويد سخن ز تنگ دهانش شكسته مىآيد * از آنكه نيم درست است تنگى دهنش حديث او شكر است و شگفت نيست اگر * شود شكسته ز لعل لب شكرشكنش ز مشك تكيه زده بر عذار او خاليست * چو شاه زنگ كه مسند نهند بر ختنش به جست‌وجوى لبانش كه آب حيوانست * هزار تشنه‌لب افتاده در چه ذقنش ولى ز چاه برآيند اگر بدست آرند * فروگذاشته زلف دراز چون رسنش عقيق در يمن از رشك اين جگر خون كرد * كه ديد درج لب لعل‌پرور عدنش بسوخت چون دل من صد هزار و نيست خبر * ز عدل خسرو روى زمين شه زمنش