رضا قليخان هدايت

1391

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا مرا گويند بيهوده چه نالى * چرا چندين ز بىمهرى سگالى نبرّد عشق را جز عشق ديگر * چرا يارى نگيرى زو نكوتر نداند آنكه اين گفتار گويد * كه تشنه كى به غير آب جويد من آن‌كس را چو چشم خويش دارم * كه چشمش ديده باشد روى يارم چنان جوشم كه دريا جوشد از باد * چنان لرزم كه لرزد سرو آزاد باشك از شب فروشويم سياهى * بياغارم زمين تا پشت ماهى ز بس كز جان برآرم دود اندوه * بگيرد ابر تيره كوه تا كوه زبانم هرچه گويد با تو گويد * روانم هرچه جويد از تو جويد اگر درد دلم قسمت توان كرد * نماند در جهان يك جان بىدرد و گر خوبيت يك‌يك برشمارم * سر آيد در شمردن روزگارم اگر خوانند آرش را كمان‌گير * كه از آمل بمرو انداخت يك تير تو اندازى بجان من ز گوراب * همى هر ساعتى صد تير پرتاب 340 فاخرى رازى اسمش ابو المفاخر بوده بروزگار دولت غياث الدّين محمد بن ملكشاه سلجوقى ظهور نموده و از فضلا و علما و شعرا گوى مسابقت ربوده از اشعارش جز اين چند بيت طلوعيه در ميان نمانده : بال مرصّع بسوخت مرغ ملمّع بدن * اشك زليخا بريخت يوسف گل‌پيرهن صفحهء صندوق چرخ گشت نگونسار باز * كرد برون مار صبح مهرهء مهر از دهن صبح برآمد ز كوه دامن اطلس‌كشان * چون نفس جبرئيل از گلوى اهرمن بر فلك و بر هوا ريخته و بيخته * لؤلؤ لالا بكيل عنبر سارا به من