رضا قليخان هدايت

1388

مجمع الفصحاء ( فارسي )

رباعى شب نيست كه خون من غمناك نريخت * روزى نه كه آب روى من پاك نريخت يك شربت آب خوش نخوردم روزى * كان باز ز راه ديده بر خاك نريخت 339 فخر گرگانى اسمش فخر الدّين اسعد از فضلاى معروف و شعراى مشهور زمان خود بوده مداحى محمد بن محمود سلجوقى را مىنموده بيكى از غلامان سلطان دل داده و بعد از اطلاع سلطان شبى در مجلس باده غلام را بوى باز نهاده فخر الدّين بنا بر حرمت سلطان و پاكى دامان غلام را به همان حالت بيخودى در اتاقى خوابانيده شمعى چند بر بالاى سر و زير پاى وى افروخته بيرون آمده در گوشه‌يى به درد دل خود گرفتار بود اتفاقا غلام حركتى كرده شمعى افتاده بالين و بستر و فرش و خانه و غلام را بتدريج بسوخت بنابراين شورى در فخر الدّين بهم رسيده و از خدمت دامن كشيده در آن اوقات به جهت مشغولى خود حكايت و يسه ورامين را كه بعضى بنظامى عروضى و غيره نسبت مىدهند منظوم نموده گويند ده هزار بيت است كلّا بملاحظه نرسيده اما آنچه از آن ديده درين كتاب زبدهء بعضى را ثبت مىنمايد . در شكايت و مذمت ثقة الملك وزير گويد بسيار شعر گفتم و خواندم بروزگار * يك‌يك بجهد بر ثقة الملك شهريار شاخى بر از اميد بكشتم بخدمتش * آن شاخ خشك گشت و نياورد هيچ‌بار دعوى شعر كرد و ندانست شاعرى * وانگاه نيز كرد بنادانى افتخار زو گاوتر نديدم و نشنيدم آدمى * در دولتش عجب غلطى كرد روزگار